دلم نمییاد این پست ثابت رو که از سال 91 اینجاست پاک کنم ، با اون همه کامنت زیبا که هر کدومش خاطره ایه.
پس همین جا میمونه تا همیشه خاطراتتون زنده باشه.
سالهاست که هیچ دوستی به اینجا سر نزده اما در این خونه همیشه برای پیام های یادبود بازه. :)
سلام دوست عزیز برای در تماس بودن با من ، همین جا کامنت بزار
منتظرت هستم 🫰✨✨✨✨🌷
با کرونا باید چیکار کرد ، دوران سختی شده. دیگه وقتی به گذشته و آدم هاش فکر میکنی ، بی گمان میگی یعنی زنده است از کرونا جون سالم بدر برده یا نه؟
شاید یکی پیامی گذاشته باشه
نمیدونم والله...
دیوونم دیگه :)
ازدواج ؟!!!
زندگی به سمت های جدیدی میره و من هی دور و دور تر میشم از رویاهام.
ای من بیشتر مراقب خودت باش.
منو راز گلهای کاغذی
منو باز یک بغل دلواپسی
منو سردی هوای بی کسی
منو انعکاس مهتاب تُو چشات
منو مردونگی زنگ صدات
منو عطر یاس تو حیاط
منو سالهای درام تو نگات
منو هیزم های خشک تو اتاق
منو این جنگل و دود این چراغ
منو این کلافگی و انتظار
منو ارتباط عطرت با غبار
منو این مجهول گنگ زندگی
منو این سراب گیج و عقده ای
منو آشفتگی و سکوت تو
منو این شعر فقط به یاد تو
شعری مربوط به اسید پاشی در اصفهان !
شاید آن دختر که می سوزانی رخش
نو عروس روزهای بعد بود
شاید آن دختر که از رشکت بسوخت
تک امید باغبان خانه بود
دخترک سوخت و دلت آرام شد؟
مشکلت با کل دنیا صاف شد؟
تو که سوزاندی رخش جانش برفت
رشتۀ آمال او بگسست و رفت
جان او با مردگان محشور شد
زندگیش با هزاران آه تلخش کوک شد
حسرت عشق و سرایی پر امید
رخت نو و دیده هایی پر وعید
نو عروسی در سرای بوی یار
مادری چون دیگر این مادران در این دیار
دوستی ها و سفر،گردش خرید
طفلکم چه طرحهایی را کشید
با اسید شوم خود کردی سرایش را خراب
جمله آمال او شد یک شبه نقش بر آب
مادرش با حسرت چند ساله سوخت
آن پدر دادی کشید و لب بدوخت
وای از آن مردی که نامش عشق بود
نوعروسش شد به یکباره کبود
جای او بگذار خود را ساعتی
بی سرا و همسر و طفلی، تهی!
می توانی با خدایت شُور کن
عالمی را از وجود پاک کن
گمشو و پشتت همیشه لعن باد
زندگیت تا ابد منفور باد
گر که دیدی تو سگی در این جهان
او به تو دارد ،بدان اشراف جان
حیف این وقتم که بر یادت هدر شد ای چموش
کاش بنشینم ،ببینم شمع جانت شد خموش

میروم صحرا به صحرا
تا بگیرم از تو شاید خبری
میشوم سر به گریبون
تا نبیند اشک چشمم دگری
مست و چالاک گرم و رقصان
میچکد اشک فراق، کن نظری!
***
من در این ماتم سرا از همه عالم جدایم
من در این سوز و گداز من اسیر روزگارم
میخورم از زهر عشقت میدری با تیغ چشمت
میزنی با تیر خشمت بر دل بیچاره ام
***
من در این ده کوره ها
من اسیر جاده ها
از برای عشق تو
میکنم عمرم تبا
***
آتش این هجر یار
برده است از دل قرار
من پیاده او سوار
گل عشقم گشته خوار
***
میروی اما بدان میبری عمر مرا
مِی زنم از نام تو من درین می خانه ها
میچکد اشکی برین، گونۀ سردم ببین!
مِنتی کن ای خدا، لحظه ای نزدم بشین
O.sp

شیون بی صدای اشکِ من
رعشه انداخت به جان آسمان
ماه رفت و ابرها مهمان شدند
غرق شد بازم نگاه پنجره
***
سردی این واژگونی زمان
داغی این اشک هایم را ربود
در نگاه بی رمق از التهاب
مونسم شد جان پناه خاطرات
***
وقت آغوش هوای سرد شب
وقت عشق بازی باران و خزان
خیس می گشت و چه پنهان می شدند
ردپای خاطرات از گونه ام
***
امشبم در جام می زهرت چکید
من ز ناچاری اسیر می ، شدم
امشبم می شد که زیبا بگذرد
گر نهالت در دلم ریشه نداشت
**صبا**

عشق تو تمام نشد هیچ، دل ما خیلی شکسته
نمیدونم که کجایی بکنار کی نشستی
نمیدونم که تو شادی یا که مثل من شکستی
مگه نه آن که ز چش رفت، برود ز دل بزودی؟
پس چرا نشد برایم این مَثَل میســـر، آری
او هنوز مییاد به خوابم سِر این کار چیه آخه؟
من و خواب یار دیرین با چه فکرِ خامِ آخه؟
یادَمِ تُـو بغض چشمش نقش مهتابــو می دیدم
دیشب با تلنگری نو چشم به آسمون سپردم
مهتاب و نورِ مُلایم چه هوای دلــــپذیری
من و بغض و آه سردم وه! چه حس بی نظیری
چه بری سود تو ای ماه که بَـــری مرا به دیرین؟
جز غم و حسرت آه است یا برای خود شیرینی؟
زده ام تبسمی تلخ ، که برو نکن تو بازی
دیدن تو به چه سود است، تو چقدر وسوسه چینی!
اینکه رفته ای ز قلبم هیچ نمانده دیگر حسی
این فقط دروغ محضِ توچقدر سفسته چینی
من که بهت دروغ نمیگم من بسپر به رهایی
من و خواب و بغض و مهتاب، بر این ادعــــا گــواهی
اما باید این رود بداند که هدفش رسیدن به دریاست نه پیچ و تاب خوردن در دشت؟! پیچ و تاب بیهوده و وقت گذاشتن بیجهت فقط باعث دور ماندن از دریایی شدن است . و تو یک هنرمندی... 
که از پنجره خیالم سرک می کشند
ترک کرده سنگ قبری که زنده بگورم کرده بودی
با پیچک بنفشه امید
دلم می سوزه که غروب کرده آفتاب حضورت!
هرزگیِ پوچالیِ شایعات
دم و باز دم بی ثمر در سکوت
افتادن حس غریزیم در رکوود
تکرار بیهوده ما شدن
از این بدتر و چه زود بی من شدن
احساس خودکشی در وقت سوال
عشق های پوچالی بی زوال
اعدام نگاه تو در بغض گلو
شادی بیهوده از گفتِگو
تو تاریکیِ بیکرانِ این اتاق
میزنه داد و میکوبه با یک چماق
دوخته به یاس کوچک دلِ ویرونه تو
چشم های هیز دنیای وارونه خُو
سقوط آوار تنهاییِ این شکست
میان هیاهوی رسوایی پرست
بره شدن در نگاه بیگانه ها
سر خوردن از آتش بوسه ها
بله، چشم گفتن های اجباریم
اسارت برای رهایی از تنهاییم
برای له شدن دختر لپ قرمزی
که نداشت دنیا اصلاً هیچ ترمزی
می سوزه یک دختر توی آیینه
که توی نگاهش هست یک واهمه
اینه دنیای این روزای پوچ من
که حتی نشد اندازه ی تنپوش من
زیر هجوم تنهایی
نُت عجیبی دارد
وقتی آهنگ صدایت
آرامش باران را خراب نمیکند!
بوسۀ باران گلبرگ یاس را خیس کرد
هیچ کس اشک نرگس را ندید.
لرزش دستم شیون میکشید
داغیِ افکارم را
وقتی بارانِ تنــــــهایی میبارد
هــــوایِ دلم نَـــــم میگیرد
از خاطــــراتِ تو
دلم بی رحم شده
هر لحظه
حـــرفِ تـو را ، میــــــزند 1
امـا!
من، دردم میگرد و اشــک میریزم!
چـــــرا؟
میزند: کتک زدن
دیر زمانیست که همخانۀ غمها شده ام
صبر ایوب سر آمد بس که تنها شده ام
جامۀ یوسف که درید سوء چشمانم رفت
دیگر آن پیر خرابات که گفتی شده ام
***
خاک گرفته سالهاست، قاب خالی نگاهم
تا به کی دِیر نشینی ، که دگر تاب ندارم
میرود به خلوتگه راز این دل پر خاطرِام
میرم و تمام میشود این بازیِ شُوم
عشق نیست امید به دگری نیست مرا
سلام گوی به خاکستر شدنِ افکارم
آتشی هست در این نطفۀ گرم
که دگر عشق نمانده به دل این دگران
میروم تا به سلام دگری شاد شوی
گرچه این گوش سزاوارتر است به سلامت ای دوست
+میتونست شعر باشه، اما نشد.
یکی بود یکی نبود
یه روزی خدایِ مهربون از اون بالا تُو آسمون یک سنگیرو انداخت پایین رویِ یک کوه بی زبون.
سنگ بیچاره وقتی به زمین خورد دو تیکه شد.یکی قرمز یکی آبی.
چون کوه بلندی بود این دو تا تیکه هی قِـل خوردن و قـِل خوردن.
بیچاره ها هر دفعه که به زمین میخوردن خیلی درد میکشیدند.
دست روزگار این دو سنگ رو مثل یک معجزه که نصیب هر کسی نمیشه، بهم رسوند. این دو تیکه
همدیگرو دیدن و برای خلاص شدن از اون همه نا موزونی همدیگه رو در آغوش گرفتن تا در این
سراشیبی کمتر دچاره نا هنجاری شده و راحتر قل بخورند و به پایین بروند.
در این مسیر گاه گاهی خاک و گِلُ لای کثیفشان میکرد اما میگذشت و آنها همدیگر را رها نمیکردند.
در ابن مسیرتیکۀ آبی به تیکه سنگ های دیگه نگاه میکرد و کم کم به این فکر افتاد که قل خوردن
با آنها شاید بهتر باشد.
فکر میکرد که اگه یک تیکه سنگ بزرگتر را ییدا کند راحتر قل میخورد ، برای همین وقتی
یک تیکۀ بزرگتر پیدا کرد، تیکۀ خودش را به زمین کوبید و رفت به یک تیکه بزرگتر چسبید.
دید راحتر قل میخورد و شاد بود از این موضوع.
به پشت سرش نگاه میکرد و میدید تیکۀ خودش تیکۀ قرمز به سختی و به آرامی دارد قل میخورد
اما با خود خواهی به راهه خودش ادامه میداد. گاهی میخواست برگردد اما سنگینیِ تیکۀ بزرگ این
فرصت را به او نمیداد او میرفت و هر روز تیکۀ قرمز تنهاتر از روز قبل بود.
برای تیکۀ قرمز خیلی سخت بود ادامۀ راه، اما مجبوربود آن همه درد رو تحمل کنه.
از آن همه درد گریه میکرد و دلش برایِ تیکۀ خودش تنگ میشد. تیکه های دیگر زخمی اش
میکردند، آزار میدید و از سر گذشتِ شوم خود افسرده بود.
تیکۀ آبیِ خود خواه دلش میسوخت اما حاضر نبود راحتی را رها کند و به تیکۀ خودش بر گردد.
روز ها میگذشت و آنها دورتر و دور تر میشدند.
تیکه قرمز دیگه کسی را جفت خودش قبول نکرد و هر روز خُرد تر و خُرد تر میشد.
تیکه آبی رفت ،غافل از این که هر چه بزرگتر و سنگین تر باشد زود تر به ته دره میرسد.
آنجاست که پایانِ همۀ هیجان هاست ، فقط روزمرگی و مرگ تدریجی در انتظارش خواهد بود.
تیکۀ آبی با این کارش هم زندگی تیکه قرمز را پُر از غم و اندوه کرد هم خودش هیچ وقت به چیزی
که میخواست نرسید.
سکوتِ لحظه ها
سردیِ نگاه
سرخیِ چشمانِ بی نوا
سپری کردن خاطرها
سلاخیِ دلی بی گناه
سلام به تنها عکس تو
هفتمین سینم سجدۀ بی محتوا
خدایا واقعاٌ سپاس از این همه لطف !!!
+
خواب دیده ام که گریه میکنی
چه خوب که خواب من چپ است.
تنها ، تنهاییَم را سپری کردم.
کجا مانده ای ؟
که خُرد کرده همۀ استخوانهایم را،
سنگینیِ التماس های قلبم؟!!
وقتي که سعي ميکنم تو رو بياد نيارم
گرچه نميشه بردش يادِ تو رو ز خاطر
انگار که جادو شدم، توسط يه ساحر!
خواب تورو مي بينم، دلم تنگ ميشه بازم
بازم بغضم ميگيره،براي عشق نازم
بگو چيکار کنم من بشم يکي مثل تو
راحت برم ببخشم، خودمو به عشق نو
آه ميکشم تُو هر روز براي هر خاطره
آهـم يه روز ميگيره دامنتو ستاره
زندگيمو که باختم دلم که از کفم رفت
مونده يه مشت خاطره سايَت که از سرم رفت
دلم به چيزي خوش نيست نگاه به جا ندارم
اميد که تُو دلم مُرد ديگه خدا ندارم
گفتم: مگر رهایی هست؟
گفت:بکُـــش درد را، تا قبل از اینکه درد تو را بکُشد
گفتم: توانش را دادی که انتظارَش را داری؟
با نگاهی سرد و صدایی آرام گفت:
و این همان آزمون توست
بکُش درد را
تا نکِشی درد را
تا نکِشد، درد تو را
تا نکُشد، درد تو را
رهـــــا شــــو...
گفتم که باغبانم پیرست و رنج کشیده
زودی شود رها چون، یک آهو رمیده
تو تابِشَت را مگیر از من اگر بدانی
جایی مرا نمانده جز جام گرم ساقی
بالی گُشود و بدرود بودش کلام آخر
من ماتِ بُهتی کهنه با قامت صنوبر
من در شبی وسیعم با باغبانی نالان
گوید بِدل چه آید بر حال شآخساران
آهی کِشم برای این باغبان خسته
گویم به او چه آخر؟ وقتی دلَش شکسته
غرق در شبم، الهی، یادی شود ز باران
خشکیده این گلویم از زَمِ این زمستان
من از خودم جدایم، نیمی که تا ندارد
من و یه بغض کهنه، دیگر که نا ندارد
* * *
متولد شده یک قطب جدید انجماد
منو اشکام و ثواب اِنسِداد1
1- انسداد: در اینجا به معنی انتظار
درنگ،متوقف شدن، بسته شدن
+ باغبانم ، مادرم، تنها مدرک برای وجود داشتن عشق
میخورد کِرمی چوبِ کُُمد دیواری را
کوفته صدف نازک تنهایی را
می شکند سکوت و لالایی را
میزند تبل بی حیایی و رسوایی را
قیژ قیژ کُنان و بی تفاوت به غمم
خرد کرده این آرامش و شکیبایی را
خاطراتت و این کِرم باهم فامیلند؟
هر دو زدند بالا آستین ها را
هر دو میدهند مژدۀ پریشانی را
می زنند ، نغمۀ تنهایی را
+وقتی دستم به هیچ کدومشون نمیرسه که از صحنۀ روزگار محوشون کنم، به انزجار میرسمُ درموندگی!
مثل خودت بی رحمند
هنوز هم میفشارند
قلبی که تو لِـه کردی.
+کاش قلب ها مثل ساعتی بودند که پس از شکسته شدن دیگر کار نمیکردند.
مثل ساعتت که کُنج کشو ، خوابیده...
این همه فقیر بیکس
این همه یتیم نارس*
پدرای پیر رنجور
مادرای دیده پر خون
دخترای تن فروشُ
بچه های کوچک کار
گل فروش های پیچ شمرون
فال فروش های تُو مترو
معتادای جوون و تنها
واکسی های پیر تُو پارکها
پیر زنهای نماز خونِ گرسنه
مگه ما فقیر نداریم؟
پر درده این دل من، باید از کجا شروع کرد؟
حالا باز ای هدهد نقال بگو از دیار غربت!