دلم نمییاد این پست ثابت رو که از سال 91 اینجاست پاک کنم ، با اون همه کامنت زیبا که هر کدومش خاطره ایه.

پس همین جا میمونه تا همیشه خاطراتتون زنده باشه.

سالهاست که هیچ دوستی به اینجا سر نزده اما در این خونه همیشه برای پیام های یادبود بازه. :)

+ جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱| 10:49|✿صــبا✿| |

سلام دوست عزیز برای در تماس بودن با من ، همین جا کامنت بزار

منتظرت هستم 🫰✨✨✨✨🌷

+ یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۰| 22:41|✿صــبا✿| |

با کرونا باید چیکار کرد ، دوران سختی شده. دیگه وقتی به گذشته و آدم هاش فکر میکنی ، بی گمان میگی یعنی زنده است از کرونا جون سالم بدر برده یا نه؟ 

+ یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۹| 19:45|✿صــبا✿| |
هر چند وقت یک بار مییام اینجا یه سری میزنم

شاید یکی پیامی گذاشته باشه

نمیدونم والله...

دیوونم دیگه :)

+ سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۷| 8:45|✿صــبا✿| |
دنیا طوری شد که اصلا فکرش رو نمیکردم

ازدواج ؟!!!

زندگی به سمت های جدیدی میره و من هی دور و دور تر میشم از رویاهام.

ای من بیشتر مراقب خودت باش.

+ پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۶| 17:0|✿صــبا✿| |
داستان جدید 
پسری بود که هیچ دوست دختری نداشت فکر میکرد بخاطر اینکه چهره جذابی نداره یا پول و ماشین آنچنانی نداره کسی جذبش نمیشه یا هر کی مییاد خیلی زود ترکش میکنه.
این پسر خیلی با خودش در گیر بود و کم کم داشت این موضوع اذیتش میکرد.
یه روز که طبق معمول اومده بود فیسبوک و باز طبق معمول داشت به دختر ها پیام میداد که شاید یکی جواب بده ، دید دختری داره خیلی ریلکس و شیرین جواب پیام ها رو میده و رفتار خیلی صمیمی داره . این پسر خوشحال از این اتفاق تند تند پیام میداد جواب میگرفت...
دختر خیلی ساده و بی عرضه ای بود و همیشه در حال سوال پرسیدن و اظهار کمک و هم صحبتی با این پسر . جوری که پسر در اکثر مواقع احساس برتری میکرد و گاهی حتی با بی حوصلگی جواب میداد.
یه روز این پسر داشت توی فیسبوک میگشت رفت به صفحه اون دختر ساده لوح که از دیدن پست ها خشکش زد .
اونجا پر از پست های روانشناسی و کامنت هایی که اون دختر به سوال های مردم جواب داده بود.
فهمید که تمام این مدت این دختر مهربون داشته نقش یه دختر معمولی و بی عرضه رو بازی میکرده تا به این پسر کمک کنه ارزشهای خودش رو بشناسه. یکم شرمنده شد اما بروی اون دختر نیاورد که فهمیده نقشه شو و جوری رفتار کرد که اون دختر فکر کنه تونسته کمکش کنه . 
بعد ها وقتی رفتار و توقع و آستانه صبر خودش رو در زمان صحبت با دخترهای دیگه دید فهمید کارهای اون دختر واقعاً موثر بود. .
پسر فهمید ارزشهایی داره که میتونه بهشون واسه شروع و حفظ یه رابطه تکیه کنه. فهمیده بود چه چیزایی میتونه بگه و چه چیزایی رو اصلا نیازی نیست بگه . دیگه هم غصه اون دختر هایی که دنبال حالا قیافه یا پول بودن هم نمیخورد میگفت همون بهتر که رفتن .
دیگه خیلی راحت تر با دخترها حرف میزد و اعتماد بنفس خوبی داشت.
اون دختر فرشته نبود فقط یک انسان بود همین!

+ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳| 15:13|✿صــبا✿| |
منو این اتاق و لاک صورتی

منو راز گلهای کاغذی

منو باز یک بغل دلواپسی
منو سردی هوای بی کسی

منو انعکاس مهتاب تُو چشات
منو مردونگی زنگ صدات

منو عطر یاس تو حیاط
منو سالهای درام تو نگات

منو هیزم های خشک تو اتاق
منو این جنگل و دود این چراغ

منو این کلافگی و انتظار
منو ارتباط عطرت با غبار

منو این مجهول گنگ زندگی
منو این سراب گیج و عقده ای

منو آشفتگی و سکوت تو
منو این شعر فقط به یاد تو

+ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳| 15:11|✿صــبا✿| |
نظرتون در مورد این داستانی که نوشتم چیه؟
پسری بود که توی فیسبوک از دختر خوشش اومده بود.
زندگی هر دوشون پر از مشکلات مختلف بود که هیچ کدوم به دیگری نگفته بودن.
با هم شروع به حرف زدن کردن و بعد مدتی که حرفاشون رو زدن ،درد دل کردن
قرار گذاشتن و دیدن همو . اما بعد اون قرار ملاقات !
دختر بعد اون قرار فکر کرد و تصمیم گرفت از پسر دوری کنه تا پسر دل زده بشه و بره پی زندگیش با اینکه احساس بدی داشت اما انجام داد .چون فکر میکرد حق اون پسر بهتر از اونه و میتونه با شخص دیگه ای خوشبخت بشه . 
پسر چند باری پیگیر دختر شد اما خبری از دختر نمیشد .
پسر چند تا پست گذاشت با این مضمون که دوست دختر دیگه ای داره و خیلی اون رو دوست داره.
چیزی که ظاهراً اتفاق افتاد این بود که :
دختر فکر کرد چقدر حماقت کرده بود و پسره دوست دختر داشته و دروغ گفته. در پیام از پسر گلایه میکنه و پسر با حالت حق طلبانه ای میگه که دختر دیگه ای رو دوست داشته و نمیتونه از فکر اون بیرون بیاد. از پیامهای دختر مشخص بود خیلی بهش بر خورده و ناراحت شده خلاصه تموم شد این رابطه دختر پسر رو بلوک کرد و پسر هم کلا دی اکتیو کرد. پایان 
اون ظاهر داستان بود و حالا باطن چه بود!
دختر فهمید این پست ها دروغه و چون به غرور پسر بر خورده داره اینکار ها رو میکنه. اما چون میدونست باید این رابطه تموم بشه و هم نمیخواست پسر با این حس جدا شه جوری رفتار کرد تا پسر فکر کنه تونسته انتقام بگیره و دلش به اصطلاح خنک بشه. پس دختره مثل زود باورای دل شکسته رفتار کرد و تموم کرد این رابطه رو.
پسر فهمید که دختر بخاطر مشکلات زندگیشه که خبری ازش نیست و الان بخاطر این مسئله از پسر خجالت زده است پس با اون پست ها کاری کرد که دختر فکر کنه حق داره جدا شه و دیگه از خودش ناراحت نباشه و بدون هیچ حس بدی بره پی زندگیش .

+ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳| 15:10|✿صــبا✿| |

شعری مربوط به اسید پاشی در اصفهان !

شاید آن دختر که می سوزانی رخش
نو عروس روزهای بعد بود
شاید آن دختر که از رشکت بسوخت
تک امید باغبان خانه بود
دخترک سوخت و دلت آرام شد؟
مشکلت با کل دنیا صاف شد؟
تو که سوزاندی رخش جانش برفت
رشتۀ آمال او بگسست و رفت
جان او با مردگان محشور شد
زندگیش با هزاران آه تلخش کوک شد
حسرت عشق و سرایی پر امید
رخت نو و دیده هایی پر وعید
نو عروسی در سرای بوی یار
مادری چون دیگر این مادران در این دیار
دوستی ها و سفر،گردش خرید
طفلکم چه طرحهایی را کشید
با اسید شوم خود کردی سرایش را خراب
جمله آمال او شد یک شبه نقش بر آب
مادرش با حسرت چند ساله سوخت
آن پدر دادی کشید و لب بدوخت
وای از آن مردی که نامش عشق بود
نوعروسش شد به یکباره کبود
جای او بگذار خود را ساعتی
بی سرا و همسر و طفلی، تهی!
می توانی با خدایت شُور کن
عالمی را از وجود پاک کن
گمشو و پشتت همیشه لعن باد
زندگیت تا ابد منفور باد
گر که دیدی تو سگی در این جهان
او به تو دارد ،بدان اشراف جان
حیف این وقتم که بر یادت هدر شد ای چموش
کاش بنشینم ،ببینم شمع جانت شد خموش

‏شعری مربوط به اسید پاشی در اصفهان !
یاس کبود
شاید آن دختر که می سوزانی رخش
نو عروس روزهای بعد بود
شاید آن دختر که از رشکت بسوخت
تک امید باغبان خانه بود
دخترک سوخت و دلت آرام شد؟
مشکلت با کل دنیا صاف شد؟
تو که سوزاندی رخش جانش برفت
رشتۀ آمال او بگسست و رفت
جان او با مردگان محشور شد
زندگیش با هزاران آه تلخش کوک شد
حسرت عشق و سرایی پر امید
رخت نو و دیده هایی پر وعید
نو عروسی در سرای بوی یار
مادری چون دیگر این مادران در این دیار
دوستی ها و سفر،گردش خرید
طفلکم چه طرحهایی را کشید
با اسید شوم خود کردی سرایش را خراب
جمله آمال او شد یک شبه نقش بر آب
مادرش با حسرت چند ساله سوخت
آن پدر دادی کشید و لب بدوخت
وای از آن مردی که نامش عشق بود
نوعروسش شد به یکباره کبود
جای او بگذار خود را ساعتی
بی سرا و همسر و طفلی، تهی!
می توانی با خدایت شُور کن
عالمی را از وجود پاک کن
گمشو و پشتت همیشه لعن باد
زندگیت تا ابد منفور باد
گر که دیدی تو سگی در این جهان
او به تو دارد ،بدان اشراف جان
حیف این وقتم که بر یادت هدر شد ای چموش
کاش بنشینم ،ببینم شمع جانت شد خموش‏
 
+ سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳| 15:35|✿صــبا✿| |

میروم صحرا به صحرا
تا بگیرم از تو شاید خبری
میشوم سر به گریبون
تا نبیند اشک چشمم دگری
مست و چالاک گرم و رقصان
میچکد اشک فراق، کن نظری!
***
من در این ماتم سرا از همه عالم جدایم
من در این سوز و گداز من اسیر روزگارم
میخورم از زهر عشقت میدری با تیغ چشمت
میزنی با تیر خشمت بر دل بیچاره ام
***
من در این ده کوره ها
من اسیر جاده ها
از برای عشق تو
میکنم عمرم تبا
***
آتش این هجر یار
برده است از دل قرار
من پیاده او سوار
گل عشقم گشته خوار
***
میروی اما بدان میبری عمر مرا
مِی زنم از نام تو من درین می خانه ها
میچکد اشکی برین، گونۀ سردم ببین!
مِنتی کن ای خدا، لحظه ای نزدم بشین
O.sp

‏شعری عجیب که الان به ذهنم رسید. تا حالا همچین شعری به مخیلم نرسیده بود. 
✿ لحظه ها 
میروم صحرا به صحرا
تا بگیرم از تو شاید خبری
میشوم سر به گریبون
تا نبیند اشک چشمم دگری
مست و چالاک گرم و رقصان
میچکد اشک فراق، کن نظری!
***
من در این ماتم سرا از همه عالم جدایم
من در این سوز و گداز من اسیر روزگارم
میخورم از زهر عشقت میدری با تیغ چشمت
میزنی با تیر خشمت بر دل بیچاره ام
***
من در این ده کوره ها
من اسیر جاده ها
از برای عشق تو
میکنم عمرم تبا
***
آتش این هجر یار
برده است از دل قرار
من پیاده او سوار
گل عشقم گشته خوار
***
میروی اما بدان میبری عمر مرا
مِی زنم از نام تو من درین می خانه ها
میچکد اشکی برین، گونۀ سردم ببین!
مِنتی کن ای خدا، لحظه ای نزدم بشین
O.sp‏
+ جمعه دوم آبان ۱۳۹۳| 16:18|✿صــبا✿| |

شیون بی صدای اشکِ من
رعشه انداخت به جان آسمان
ماه رفت و ابرها مهمان شدند
غرق شد بازم نگاه پنجره
***
سردی این واژگونی زمان
داغی این اشک هایم را ربود
در نگاه بی رمق از التهاب
مونسم شد جان پناه خاطرات
***
وقت آغوش هوای سرد شب
وقت عشق بازی باران و خزان
خیس می گشت و چه پنهان می شدند
ردپای خاطرات از گونه ام
***
امشبم در جام می زهرت چکید
من ز ناچاری اسیر می ، شدم
امشبم می شد که زیبا بگذرد
گر نهالت در دلم ریشه نداشت
**صبا**

‏دلنوشته ای برای باران :) <3 
به درخواست دوستی عزیز ...
✿باران
شیون بی صدای اشکِ من
رعشه انداخت به جان آسمان
ماه رفت و ابرها مهمان شدند
غرق شد بازم نگاه پنجره
***
سردی این واژگونی زمان
داغی این اشک هایم را ربود
در نگاه بی رمق از التهاب
مونسم شد جان پناه خاطرات
***
وقت آغوش هوای سرد شب
وقت عشق بازی باران و خزان
خیس می گشت و چه پنهان می شدند
ردپای خاطرات از گونه ام
***
امشبم در جام می زهرت چکید
من ز ناچاری اسیر می ، شدم
امشبم می شد که زیبا بگذرد
گر نهالت در دلم ریشه نداشت
**صبا**‏
+ چهارشنبه نهم مهر ۱۳۹۳| 13:16|✿صــبا✿| |
حال این روزهای من، باز شده مثل گذشته

عشق تو تمام نشد هیچ، دل ما خیلی شکسته

نمیدونم که کجایی بکنار کی نشستی

نمیدونم که تو شادی یا که مثل من شکستی

مگه نه آن که ز چش رفت، برود ز دل بزودی؟

پس چرا نشد برایم این مَثَل میســـر، آری

او هنوز مییاد به خوابم سِر این کار چیه آخه؟

من و خواب یار دیرین با چه فکرِ خامِ آخه؟

یادَمِ تُـو بغض چشمش نقش مهتابــو می دیدم

دیشب با تلنگری نو چشم به آسمون سپردم

مهتاب و نورِ مُلایم چه هوای دلــــپذیری

من و بغض و آه سردم وه! چه حس بی نظیری

چه بری سود تو ای ماه که بَـــری مرا به دیرین؟

جز غم و حسرت آه است یا برای خود شیرینی؟

زده ام تبسمی تلخ ، که برو نکن تو بازی

دیدن تو به چه سود است، تو چقدر وسوسه چینی!

اینکه رفته ای ز قلبم هیچ نمانده دیگر حسی

این فقط دروغ محضِ توچقدر سفسته چینی

من که بهت دروغ نمیگم من بسپر به رهایی

من و خواب و بغض و مهتاب، بر این ادعــــا گــواهی

+ یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۳| 12:50|✿صــبا✿| |
هنرمندان مثل یک رودخانه زیبا و خروشان هستند که به هر سویی روانه شوند آن مسیر را سرشار از زندگی و زیبایی میکنند.

اما باید این رود بداند که هدفش رسیدن به دریاست نه پیچ و تاب خوردن در دشت؟! پیچ و تاب بیهوده و وقت گذاشتن بیجهت فقط باعث دور ماندن از دریایی شدن است . و تو یک هنرمندی... 

+ پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۳| 13:51|✿صــبا✿| |
شلاق میخوره سرانگشتان خاطراتت

که از پنجره خیالم سرک می کشند

ترک کرده سنگ قبری که زنده بگورم کرده بودی

با پیچک بنفشه امید

دلم می سوزه که غروب کرده آفتاب حضورت!

+ دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۳| 15:45|✿صــبا✿| |
جیغ ممتد خاطرات

 

هرزگیِ پوچالیِ شایعات

دم و باز دم بی ثمر در سکوت

افتادن حس غریزیم در رکوود

تکرار بیهوده ما شدن

از این بدتر و چه زود بی من شدن

احساس خودکشی در وقت سوال

عشق های پوچالی بی زوال

اعدام نگاه تو در بغض گلو

شادی بیهوده از گفتِگو

تو تاریکیِ بیکرانِ این اتاق

میزنه داد و میکوبه با یک چماق

دوخته به یاس کوچک دلِ ویرونه تو

چشم های هیز دنیای وارونه خُو

سقوط آوار تنهاییِ این شکست

میان هیاهوی رسوایی پرست

بره شدن در نگاه بیگانه ها

سر خوردن از آتش بوسه ها

بله، چشم گفتن های اجباریم

اسارت برای رهایی از تنهاییم

برای له شدن دختر لپ قرمزی

که نداشت دنیا اصلاً هیچ ترمزی

می سوزه یک دختر توی آیینه

که توی نگاهش هست یک واهمه

اینه دنیای این روزای پوچ  من

که حتی نشد اندازه ی تنپوش من

+ شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۳| 21:27|✿صــبا✿| |

مُدارا میکنی با قلب خسته‌ام
نمیدانی چقدر تنها شکسته ام
نمیدانی در این رسواییِ شُوم
 
در این رُسواییِ محکوم و معصوم
تو رفتی و شکستی این دو بالم
سقوطم را تو دیدی و زوالم
در این بُهتِ هوایِ سرد و ابری
در این ظلمت سرا،گیجم و زخمی
چه کردم راز چشمم را نخواندی
چه کردم عشق را در من ندیدی
من از سوی تو اینگونه پریشان
تو در کنج دلت سرمست و رقصان
تو با یار دگر مست و خرمان 
من و این حال زار و چشم گریان
تَمنا میکنم دردم دوا کن 
مرا در بزم خود یکبار صدا کن 


+ یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲| 17:47|✿صــبا✿| |
مطمین باش روزی میرسد که خسته میشوی، می ایستی و به پشت سرت نـگاه میکنی؛به راهی که امده ای.
میفهمی اصلاً ارزش نداشت این دلایل راه پیمودند را سالها پیش یک عشق یک احساس و یک زندگی دیگر که وابسته به وجود تو بود نابود کنی، تنهایش بگذاری...
اکنون تنهایی و حاضری همه ی دنیایی را که ساختی بدهی تا فقط یک روز آن حس در زندگیت جاری باشد.

+ سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲| 22:4|✿صــبا✿| |
باران بارید و خیس شدم

زیر هجوم تنهایی

نُت عجیبی دارد

وقتی آهنگ صدایت

آرامش باران را خراب نمیکند!

بوسۀ باران گلبرگ یاس را خیس کرد

هیچ کس اشک نرگس را ندید.

لرزش دستم شیون میکشید

داغیِ افکارم را

وقتی بارانِ تنــــــهایی میبارد

هــــوایِ دلم نَـــــم میگیرد

از خاطــــراتِ تو


+ شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۲| 16:48|✿صــبا✿| |
دیگر کلید هم شوی ، سودی ندارد!

قفل دلم مدت هاست زنگ زده...

***

حتی خودَت هم نمی توانی ، جایِ خالیت را پُــر کنی!

تو دیگر خودت نیستی.

+ یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲| 13:56|✿صــبا✿| |


دلم بی رحم شده

هر لحظه

حـــرفِ تـو را ، میــــــزند 1

 امـا!

من، دردم میگرد و اشــک میریزم!

چـــــرا؟


میزند: کتک زدن

+ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲| 23:33|✿صــبا✿| |

دیر زمانیست که همخانۀ غمها شده ام

صبر ایوب سر آمد بس که تنها شده ام

جامۀ یوسف که درید سوء چشمانم رفت

دیگر آن پیر خرابات که گفتی شده ام

***

خاک گرفته سالهاست، قاب خالی نگاهم

تا به کی دِیر نشینی ، که دگر تاب ندارم

میرود به خلوتگه راز این دل پر خاطرِام

میرم و تمام میشود این بازیِ شُوم

عشق نیست امید به دگری نیست مرا

سلام گوی به خاکستر شدنِ افکارم

آتشی هست در این نطفۀ گرم 

که دگر عشق نمانده به دل این دگران

میروم تا به سلام دگری شاد شوی

گرچه این گوش سزاوارتر است به سلامت ای دوست


+میتونست شعر باشه، اما نشد.

+ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲| 18:23|✿صــبا✿| |

یکی بود یکی نبود

یه روزی خدایِ مهربون از اون بالا تُو آسمون یک سنگیرو انداخت پایین رویِ یک کوه بی زبون.

 سنگ بیچاره وقتی به زمین خورد دو تیکه  شد.یکی قرمز یکی آبی.  

چون کوه بلندی بود این دو تا تیکه هی قِـل خوردن و قـِل خوردن.

بیچاره ها هر دفعه که به زمین میخوردن خیلی درد میکشیدند.

دست روزگار این دو سنگ رو مثل یک معجزه که نصیب هر کسی نمیشه، بهم رسوند. این دو تیکه

همدیگرو دیدن و برای خلاص شدن از اون همه نا موزونی  همدیگه رو در آغوش گرفتن تا در این

سراشیبی کمتر دچاره نا هنجاری شده و راحتر قل بخورند و به پایین بروند.

در این مسیر گاه گاهی خاک و گِلُ لای کثیفشان میکرد اما میگذشت و آنها همدیگر را رها نمیکردند.

در ابن مسیرتیکۀ آبی  به تیکه سنگ های دیگه نگاه میکرد و کم کم  به این فکر افتاد که قل خوردن 

 با آنها شاید بهتر باشد.

 فکر میکرد که اگه یک تیکه سنگ بزرگتر را ییدا کند راحتر قل میخورد ، برای همین وقتی 

یک تیکۀ بزرگتر پیدا کرد، تیکۀ خودش را به زمین کوبید و رفت به یک تیکه بزرگتر چسبید.

دید راحتر قل میخورد و شاد بود از این موضوع.

به پشت سرش نگاه میکرد و میدید تیکۀ خودش تیکۀ قرمز به سختی و به آرامی دارد قل میخورد

اما با خود خواهی به راهه خودش ادامه میداد. گاهی میخواست برگردد اما سنگینیِ تیکۀ بزرگ این

فرصت را به او نمیداد او میرفت و هر روز تیکۀ قرمز تنهاتر از روز قبل بود.

 برای تیکۀ قرمز خیلی سخت بود ادامۀ راه، اما مجبوربود آن همه درد رو تحمل کنه.

 از آن همه درد گریه میکرد و دلش برایِ تیکۀ خودش تنگ میشد. تیکه های دیگر زخمی اش

 میکردند، آزار میدید و از سر گذشتِ شوم خود افسرده بود.

تیکۀ آبیِ خود خواه دلش میسوخت اما حاضر نبود راحتی را رها کند و به تیکۀ خودش بر گردد.

روز ها میگذشت و آنها دورتر و دور تر میشدند.

تیکه قرمز دیگه کسی را جفت خودش قبول نکرد و هر روز خُرد تر و خُرد تر میشد.

تیکه آبی رفت ،غافل از این که هر چه بزرگتر و سنگین تر باشد زود تر به ته دره میرسد.

 آنجاست که پایانِ همۀ هیجان هاست ، فقط روزمرگی و مرگ تدریجی در انتظارش خواهد بود.

تیکۀ آبی با این کارش هم زندگی تیکه قرمز را پُر از غم و اندوه کرد هم خودش هیچ وقت به چیزی

 که میخواست نرسید.



برچسب‌ها: نیمۀ گمشدۀ من, داستان کوتاه, داستان عشق گمشده
+ یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲| 19:2|✿صــبا✿| |
سفرۀ هفت سینِ امسال من جور جور شده

سکوتِ لحظه ها 

سردیِ نگاه

سرخیِ چشمانِ بی نوا

سپری کردن خاطرها

سلاخیِ دلی بی گناه

سلام به تنها عکس تو

هفتمین سینم سجدۀ بی محتوا 

خدایا واقعاٌ سپاس از این همه لطف !!!

+

خواب دیده ام که گریه میکنی

چه خوب که خواب من چپ است.


+ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱| 16:47|✿صــبا✿| |
امشب

تنها ، تنهاییَم را سپری کردم.

کجا مانده ای ؟

که خُرد کرده همۀ استخوانهایم را،

سنگینیِ التماس های قلبم؟!!


برچسب‌ها: سنگینیِ التماس های قلبم
+ پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱| 17:50|✿صــبا✿| |
چرا ميياي به خوابم وقتي تورو ندارم؟!

وقتي که سعي ميکنم تو رو بياد نيارم

گرچه نميشه بردش يادِ تو رو ز خاطر

انگار که جادو شدم، توسط يه ساحر!

خواب تورو مي بينم، دلم تنگ ميشه بازم

بازم بغضم ميگيره،براي عشق نازم

بگو چيکار کنم من بشم يکي مثل تو

راحت برم ببخشم، خودمو به عشق نو

آه ميکشم تُو هر روز براي هر خاطره

آهـم يه روز ميگيره دامنتو ستاره

زندگيمو که باختم دلم که از کفم رفت

مونده يه مشت خاطره سايَت که از سرم رفت

دلم به چيزي خوش نيست نگاه به جا ندارم

اميد که تُو دلم مُرد ديگه خدا ندارم

 

+ چهارشنبه نهم اسفند ۱۳۹۱| 13:50|✿صــبا✿| |
گفت: درد میکشی؟

گفتم: مگر رهایی هست؟

گفت:بکُـــش درد را، تا قبل از اینکه درد تو را بکُشد

گفتم: توانش را دادی که انتظارَش را داری؟

با نگاهی سرد و صدایی آرام گفت:

و این همان آزمون توست

بکُش درد را

تا نکِشی درد را

تا نکِشد، درد تو را

تا نکُشد، درد تو را

رهـــــا شــــو...

+ شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۱| 23:29|✿صــبا✿| |

گفتم که باغبانم پیرست و رنج کشیده

 زودی شود رها چون، یک آهو رمیده

تو تابِشَت را مگیر از من اگر بدانی

جایی مرا نمانده جز جام گرم ساقی

بالی گُشود و بدرود بودش کلام آخر

من ماتِ بُهتی کهنه با قامت صنوبر

من در شبی وسیعم با باغبانی نالان

گوید  بِدل چه آید بر حال شآخساران

آهی کِشم برای این باغبان خسته

گویم به او چه آخر؟ وقتی دلَش شکسته

غرق در شبم، الهی، یادی شود ز باران

خشکیده این گلویم از زَمِ این زمستان

من از خودم جدایم، نیمی که تا ندارد

من و یه بغض کهنه، دیگر که نا ندارد

* * *

متولد شده یک قطب جدید انجماد

 منو اشکام و ثواب اِنسِداد1



1- انسداد: در اینجا به معنی انتظار

درنگ،متوقف شدن، بسته شدن

+ باغبانم ، مادرم، تنها مدرک برای وجود داشتن عشق

+ یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۱| 19:19|✿صــبا✿| |

میخورد کِرمی چوبِ کُُمد دیواری را

کوفته صدف نازک تنهایی را

می شکند سکوت و لالایی را

میزند تبل بی حیایی و رسوایی را

قیژ قیژ کُنان و بی تفاوت به غمم

خرد کرده این آرامش و شکیبایی را

خاطراتت و این کِرم باهم فامیلند؟

هر دو زدند بالا آستین ها را

هر دو میدهند مژدۀ پریشانی را

می زنند ، نغمۀ تنهایی را


+وقتی دستم به هیچ کدومشون نمیرسه که از صحنۀ روزگار محوشون کنم، به انزجار میرسمُ درموندگی!

+ جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۱| 21:19|✿صــبا✿| |
خاطراتَت

مثل خودت بی رحمند

هنوز هم میفشارند

قلبی که تو  لِـه کردی.


+کاش قلب ها مثل ساعتی بودند که پس از شکسته شدن دیگر کار نمیکردند.

مثل ساعتت که کُنج کشو ، خوابیده...

+ یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱| 17:47|✿صــبا✿| |
مگه ما فقیر نداریم؟

این همه فقیر بیکس

این همه یتیم نارس*

پدرای پیر رنجور

مادرای دیده پر خون

دخترای تن فروشُ

بچه های کوچک کار

گل فروش های پیچ شمرون

فال فروش های تُو مترو

معتادای جوون و تنها

واکسی های پیر تُو پارکها

پیر زنهای نماز خونِ گرسنه

مگه ما فقیر نداریم؟

پر درده این دل من، باید از کجا شروع کرد؟

حالا باز ای هدهد نقال بگو از دیار غربت!

+ پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱| 17:19|✿صــبا✿| |