یکی بود یکی نبود

یه روزی خدایِ مهربون از اون بالا تُو آسمون یک سنگیرو انداخت پایین رویِ یک کوه بی زبون.

 سنگ بیچاره وقتی به زمین خورد دو تیکه  شد.یکی قرمز یکی آبی.  

چون کوه بلندی بود این دو تا تیکه هی قِـل خوردن و قـِل خوردن.

بیچاره ها هر دفعه که به زمین میخوردن خیلی درد میکشیدند.

دست روزگار این دو سنگ رو مثل یک معجزه که نصیب هر کسی نمیشه، بهم رسوند. این دو تیکه

همدیگرو دیدن و برای خلاص شدن از اون همه نا موزونی  همدیگه رو در آغوش گرفتن تا در این

سراشیبی کمتر دچاره نا هنجاری شده و راحتر قل بخورند و به پایین بروند.

در این مسیر گاه گاهی خاک و گِلُ لای کثیفشان میکرد اما میگذشت و آنها همدیگر را رها نمیکردند.

در ابن مسیرتیکۀ آبی  به تیکه سنگ های دیگه نگاه میکرد و کم کم  به این فکر افتاد که قل خوردن 

 با آنها شاید بهتر باشد.

 فکر میکرد که اگه یک تیکه سنگ بزرگتر را ییدا کند راحتر قل میخورد ، برای همین وقتی 

یک تیکۀ بزرگتر پیدا کرد، تیکۀ خودش را به زمین کوبید و رفت به یک تیکه بزرگتر چسبید.

دید راحتر قل میخورد و شاد بود از این موضوع.

به پشت سرش نگاه میکرد و میدید تیکۀ خودش تیکۀ قرمز به سختی و به آرامی دارد قل میخورد

اما با خود خواهی به راهه خودش ادامه میداد. گاهی میخواست برگردد اما سنگینیِ تیکۀ بزرگ این

فرصت را به او نمیداد او میرفت و هر روز تیکۀ قرمز تنهاتر از روز قبل بود.

 برای تیکۀ قرمز خیلی سخت بود ادامۀ راه، اما مجبوربود آن همه درد رو تحمل کنه.

 از آن همه درد گریه میکرد و دلش برایِ تیکۀ خودش تنگ میشد. تیکه های دیگر زخمی اش

 میکردند، آزار میدید و از سر گذشتِ شوم خود افسرده بود.

تیکۀ آبیِ خود خواه دلش میسوخت اما حاضر نبود راحتی را رها کند و به تیکۀ خودش بر گردد.

روز ها میگذشت و آنها دورتر و دور تر میشدند.

تیکه قرمز دیگه کسی را جفت خودش قبول نکرد و هر روز خُرد تر و خُرد تر میشد.

تیکه آبی رفت ،غافل از این که هر چه بزرگتر و سنگین تر باشد زود تر به ته دره میرسد.

 آنجاست که پایانِ همۀ هیجان هاست ، فقط روزمرگی و مرگ تدریجی در انتظارش خواهد بود.

تیکۀ آبی با این کارش هم زندگی تیکه قرمز را پُر از غم و اندوه کرد هم خودش هیچ وقت به چیزی

 که میخواست نرسید.



برچسب‌ها: نیمۀ گمشدۀ من, داستان کوتاه, داستان عشق گمشده
+ یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲| 19:2|✿صــبا✿| |