چرخ های زندگی ام هر روز
چندین بار گیر میکند
به خاطرات زنگ زده ات
باید فاتحه ی این چرخ ها را خواند
چون دیگر تازه نخواهد شد
خاطراتی از جنس تو
گفتم با تمامه وجودم!
چشمانم را بست و در زورقی نشاندم و با دستانی گرم هلم داد.
صدای خنده اش میامد
رود خانه ای آرام بود
دلم خوش است به اعتمادم
اما صدای آبشاری مهیب می آید
اما او تخمه میشکست با نگاهی بی تفاوت
بعد خمیازه ای کشید
رفت روی میز دیــــــگری نشست
خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتر بود
کمی بغض دارم و کمی حسرت
که آنها را مثل تکه نانی که در آب فرو میبرند می بلعم
دندان گیر نیست اما سیرم میکند
نیازی هم به تکاپو برای بدست آوردنش ندارم
از صدقه سر تو همیشه هست بر سر سفره
گاهی شور میشود که مقصر خودمم تو ناراحت نشو
باید بیشتر حواسم به مسیر اشک هایم باشد
هوا سرد است کمی چشمانم را میسوزاند
بیرقی رویش زدیم که:
این زمین به نگاهی صادقانه بفروش میرسد.
زمین خشکید و بیرق را موریانه ها خوردند
خریداری یافت نشد!