مُدارا میکنی با قلب خسته‌ام
نمیدانی چقدر تنها شکسته ام
نمیدانی در این رسواییِ شُوم
 
در این رُسواییِ محکوم و معصوم
تو رفتی و شکستی این دو بالم
سقوطم را تو دیدی و زوالم
در این بُهتِ هوایِ سرد و ابری
در این ظلمت سرا،گیجم و زخمی
چه کردم راز چشمم را نخواندی
چه کردم عشق را در من ندیدی
من از سوی تو اینگونه پریشان
تو در کنج دلت سرمست و رقصان
تو با یار دگر مست و خرمان 
من و این حال زار و چشم گریان
تَمنا میکنم دردم دوا کن 
مرا در بزم خود یکبار صدا کن 


+ یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲| 17:47|✿صــبا✿| |
سفرۀ هفت سینِ امسال من جور جور شده

سکوتِ لحظه ها 

سردیِ نگاه

سرخیِ چشمانِ بی نوا

سپری کردن خاطرها

سلاخیِ دلی بی گناه

سلام به تنها عکس تو

هفتمین سینم سجدۀ بی محتوا 

خدایا واقعاٌ سپاس از این همه لطف !!!

+

خواب دیده ام که گریه میکنی

چه خوب که خواب من چپ است.


+ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱| 16:47|✿صــبا✿| |
چرا ميياي به خوابم وقتي تورو ندارم؟!

وقتي که سعي ميکنم تو رو بياد نيارم

گرچه نميشه بردش يادِ تو رو ز خاطر

انگار که جادو شدم، توسط يه ساحر!

خواب تورو مي بينم، دلم تنگ ميشه بازم

بازم بغضم ميگيره،براي عشق نازم

بگو چيکار کنم من بشم يکي مثل تو

راحت برم ببخشم، خودمو به عشق نو

آه ميکشم تُو هر روز براي هر خاطره

آهـم يه روز ميگيره دامنتو ستاره

زندگيمو که باختم دلم که از کفم رفت

مونده يه مشت خاطره سايَت که از سرم رفت

دلم به چيزي خوش نيست نگاه به جا ندارم

اميد که تُو دلم مُرد ديگه خدا ندارم

 

+ چهارشنبه نهم اسفند ۱۳۹۱| 13:50|✿صــبا✿| |

گفتم که باغبانم پیرست و رنج کشیده

 زودی شود رها چون، یک آهو رمیده

تو تابِشَت را مگیر از من اگر بدانی

جایی مرا نمانده جز جام گرم ساقی

بالی گُشود و بدرود بودش کلام آخر

من ماتِ بُهتی کهنه با قامت صنوبر

من در شبی وسیعم با باغبانی نالان

گوید  بِدل چه آید بر حال شآخساران

آهی کِشم برای این باغبان خسته

گویم به او چه آخر؟ وقتی دلَش شکسته

غرق در شبم، الهی، یادی شود ز باران

خشکیده این گلویم از زَمِ این زمستان

من از خودم جدایم، نیمی که تا ندارد

من و یه بغض کهنه، دیگر که نا ندارد

* * *

متولد شده یک قطب جدید انجماد

 منو اشکام و ثواب اِنسِداد1



1- انسداد: در اینجا به معنی انتظار

درنگ،متوقف شدن، بسته شدن

+ باغبانم ، مادرم، تنها مدرک برای وجود داشتن عشق

+ یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۱| 19:19|✿صــبا✿| |

میخورد کِرمی چوبِ کُُمد دیواری را

کوفته صدف نازک تنهایی را

می شکند سکوت و لالایی را

میزند تبل بی حیایی و رسوایی را

قیژ قیژ کُنان و بی تفاوت به غمم

خرد کرده این آرامش و شکیبایی را

خاطراتت و این کِرم باهم فامیلند؟

هر دو زدند بالا آستین ها را

هر دو میدهند مژدۀ پریشانی را

می زنند ، نغمۀ تنهایی را


+وقتی دستم به هیچ کدومشون نمیرسه که از صحنۀ روزگار محوشون کنم، به انزجار میرسمُ درموندگی!

+ جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۱| 21:19|✿صــبا✿| |

دوست دارم واستون یه چیزی بنویسم      یه چیز خوب وقشنگ ،ای مهربون

          چیزی که بگه راز چشماتون      چیزی که جا وا کنه توی دلتون

***

اومدی غوغایی شد توی دلم

یه سفر، یه انتظار، یه خاطره

رفتی و گفتی نخور غصه عزیز

میام و بهار میشه، تو اشک نریز!

حسرت روزهای زرد زندگی

مرگ بی رحم گل های رازقی

اومده برف در این باغچه شوم

شده صحرای دلم بی آسمون

میکنم کوچ که از هجر تو من

شده ام یه کولی بی آشیون

گفتی که تنها نمی شی غزلک

میام و میشم برات یه آسمون

آسمونی پر عطر رازقی

پر گرمای قشنگ عاشقی

گفتی که آسمونم زمین بیاد نه نمیگم

میام میشم برات یه همنشین

رفتی و دیدم که نه گفتی به من

اومده عرش چه ساده بر زمین


شاعر: صـــــبا



برچسب‌ها: غوغا, کولی, عرش
+ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱| 22:30|✿صــبا✿| |

چه بچه گیهایی که از سر گذشت

چه عقده هایی که به دلها بماند

چه آشیانهایی که بر باد رفت

چه عشق هایی که از هم گسست

عشق که در این دل ساده بماند

عشق که از نور دو چشمت برفت

آن همه تنهایی و کنج اتاق

آن همه اشکی که برای تو تافت

بی کسی و دلهره و اضطراب

عاشقی و قیمت عشقش سراب

مزرعه ی عشق عجب  خوش نمود

روز ازل شعر قشنگی سرود

ما همه در گرد جهان پر زنیم!

لیک ز تنهایی تو دم زنیم

پس نزنیم تکیه بر آرنج ناز

کین همه از سر خود ناخداست

هر روز می پرسم که این قصه بود؟

شهرزاده این قصه خود کدخداست

______ صـــــبا ______


برچسب‌ها: پریشان نویسی, مزرعه ی عشق, شهرزاد, کدخدا
+ چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۱| 19:39|✿صــبا✿| |

شــاید تو را مـــن بــار ها در خـواب هایم  دیده ام

یک بـــار نه!  صـــد بار بود کز داغ تو رنجـیده ام

بوســـیده این تنـــهاییم لب های پـــاییز را دو بـــار

وزمرگ این حال خراب من روزهاست جان برده ام

از یکــ  طرف شــــیداییه  این زنـــدگی را دیـــده ام

وز یکـــ طرف در نـــوش این جـام شرابش مانده ام

مــن در خــراباتی وســــــــیع در انتـــظار بوی یـار

در آتشــی سرخ و مهـــیب چه تازیان هــا خــورده ام

در ایـــن سیاهیـ سکوت بغضم چــه مـی تازد بــه مـن

خواهــــم کـه از اینـــجا روم امــــــا کجــا ؟!!  آواره ام

گـــوید فلــــک مــن را ببین این زندگـــی آه و دم است

در کنج این ظلمت ســــرا من سالـــهاست که مــرده ام

عشــــقم به دادم میرســـــی؟ جــــانم دوباره تــــازه کن

مـــــن را تو بی تکلیف کن کـــــز آدمـــیان رســــته ام

شاعر:صـــــبا



برچسب‌ها: خرابات, شیدایی, پاییز, تکلیف
+ چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۱| 23:24|✿صــبا✿| |

یه نوری از یه روزنه افتاد تو ظلمت چشم

با اون وقارخاصی که مـن همیشه عاشقشم

انگـــــــــــار میخواد بده نوازشـــــــــــــــــــم

مثل مادری که من نوزادشــــــــــــــــــــــــم

داره دیده هامو عادت میده انگـــــــــــــــــار

میزنه به جونم از زر وجودش زنگــــــــــــار

میخوام باشه تو همهء لحظه هــــــــــــــــام

تنها نمونه دلمو غصه هـــــــــــــــــــــــــــــام

آب کنه یخ ز وجودم این رندان دلــــــــــــــم

گل کنه بذر محبت توی زندان تنـــــــــــــــــم

ای خدا کاری بکن بازتاب دروغی نباشــــهـ

دوست دارم یه نور واقعی باشـــــــــــــهـ  !

شــــاعر: صـــــبا

+ دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱| 15:46|✿صــبا✿| |

میرم از یه شهر دور

میرم از اون ور رود

کوه و بیشه مال تو

خاطرات بی تو بودن مال من

اون همه غصه با تو ما شدن

اون همه عذاب تلخ روزگار

همه روزهای سرد زندگی

همشون مال منه بی اداء

صدف ناز وبلور تن تو

من سپردم به دریا خاطره

خاطراتی که تو هر لحظه با منن

توی هر شب توی رویای منن

نمی خواستم که بدونی حالمو

نمی خواستم که بدونی تو بهت بی تو بودنم

گر چه میدونم برات مهم نبود

هر بلائی که بیاد به روز من

                                   

نگارنده: صــــــــبا

+ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱| 10:3|✿صــبا✿| |

       دیدی ای برگی میان بادها         

قایقی اندر سرای آبها

آبهای سرد و مواج و خروش

نور چشمش بوده این بار خموش

همچو مستی که بشکسته سبو

 مست مستان را چه حاجت به دلو

همچو آهویی که افتاده به دام

 یا آن زاهدی که می خورده ز جام

خستهء خسته ز این نا باوری

 زندگی را هست یک بار عاشقی

بی سرو پایی اگر او را ربود

 پس نباشد عاشقی در آن وجود

خدایا گرکه عشقت را شرر دادی به جان خسته ام

پس چرا اینگونه می سوزم در خزان تنهائیم

سوزشم از غم این عاشقیست

عاشقی را جرات پروانگیست

پیله ام را رها کردم ز عشق روی یار

عاشقم کردی ولی با دل زار

ولی اکنون که ساحران او را به جادو برده اند

مانده ام حیران که از یاران چه زهرها خورده ام

هرکجا باشد خدایا پاک دارش از هوس

گرچه هر جایی نشیند جز بدی نگویدو بس

عاشقی را اصل و بنیاد آدمیت لازم است

اوج احساس مرا ذره ای صداقت لازم است

حالا که کنج این خونه غمگین نشستم

تو این فکرم که چرا عاشق اون هستم

به قدری عشق او تو دلم رخنه کرده

که کاخ احساسم رو شبیه دخمه کرده

نمیشه که نباشه تو تمام لحظه هایم

گمانم بعد مرگمم باشه در کنارم

خاطراتش زده آتش به جانم از فراقش

ندارم من شبی آرام خوابی از برایش

دیگه جنگی ندارم با غصه هایم

دیگه فرصتی نیست برای خواسته هایم

شاید این بار گر من را ببیند

بروی سنگ قبرم یک فاتحه بخواند

بازم چشمم شروع کرده بباره

چرا بغضم دیگه آروم نداره؟

چرا دلم تو سینه نمیمیره؟

چرا خاطراتش از بین نمیره؟

کسی که عاشقه عشقش تمیمیره

 عشق اول همیشه توی سینه میمونه

تویی که داری این شعرو می خونی

 اگه میخوای پیش عشقت بمونی

صداقت داشته باش تو کارات

 که شاید سرنوشتم خوب بخواد برات

شاعر:صــــــــبا

 

+ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱| 16:5|✿صــبا✿| |

ای خســـــرو شیرین بیان

ای مهـــــــرخ در گــــــران

دیـــدی که من رســــوا شدم

رســـــــوا و مجــــنون از فراق

     این سـوء آن سوء میکنم        با دل مـــــدارا میکنم

     خواهـــد که از سینه رود        دل را چه منت میکنم

مجــنون تر از آنم که تو گاهی به من گر بنگری

صد تن تهی خواهم نمود از شرم چشمان عمو

خنـجر به سینه گر رود جــــــانم اگر قـابل شود

یک دم ز عشق خال یار غافل نخواهم شد عمو

سیراب تر از دریا توئی

تشـــنه منم از بحر تو

    بنگـــــر که نالان تـــوام          دستی بکش روی سرم

آن زینب کـــبری' یه تو           آن قاســم بـرنای تو

آن ســاقی تشنه لبان          آن اصغر عالی مقام

من نیز یکـــــــ خار مغان

یک کوچکــــــ بی ادعام

گــــر نیز من را بنــــگری

حتـما" شکوفا می شوم

این اشکـ چشــمانم ببین

این ناله و آه ــــــــم ببین

دانم کـــــریم اند اهل بیت

بسـتم امـــیدی پر  ز عیب

دانم افاقه میکند....................دانم افاقه میکند

                        

                              شاعر:صــــــــبا

+ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۱| 2:28|✿صــبا✿| |