مُدارا میکنی با قلب خسته‌ام
نمیدانی چقدر تنها شکسته ام
نمیدانی در این رسواییِ شُوم
 
در این رُسواییِ محکوم و معصوم
تو رفتی و شکستی این دو بالم
سقوطم را تو دیدی و زوالم
در این بُهتِ هوایِ سرد و ابری
در این ظلمت سرا،گیجم و زخمی
چه کردم راز چشمم را نخواندی
چه کردم عشق را در من ندیدی
من از سوی تو اینگونه پریشان
تو در کنج دلت سرمست و رقصان
تو با یار دگر مست و خرمان 
من و این حال زار و چشم گریان
تَمنا میکنم دردم دوا کن 
مرا در بزم خود یکبار صدا کن 


+ یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲| 17:47|✿صــبا✿| |