چه بچه گیهایی که از سر گذشت
چه عقده هایی که به دلها بماند
چه آشیانهایی که بر باد رفت
چه عشق هایی که از هم گسست
عشق که در این دل ساده بماند
عشق که از نور دو چشمت برفت
آن همه تنهایی و کنج اتاق
آن همه اشکی که برای تو تافت
بی کسی و دلهره و اضطراب
عاشقی و قیمت عشقش سراب
مزرعه ی عشق عجب خوش نمود
روز ازل شعر قشنگی سرود
ما همه در گرد جهان پر زنیم!
لیک ز تنهایی تو دم زنیم
پس نزنیم تکیه بر آرنج ناز
کین همه از سر خود ناخداست
هر روز می پرسم که این قصه بود؟
شهرزاده این قصه خود کدخداست
______ صـــــبا ______