دیر زمانیست که همخانۀ غمها شده ام
صبر ایوب سر آمد بس که تنها شده ام
جامۀ یوسف که درید سوء چشمانم رفت
دیگر آن پیر خرابات که گفتی شده ام
***
خاک گرفته سالهاست، قاب خالی نگاهم
تا به کی دِیر نشینی ، که دگر تاب ندارم
میرود به خلوتگه راز این دل پر خاطرِام
میرم و تمام میشود این بازیِ شُوم
عشق نیست امید به دگری نیست مرا
سلام گوی به خاکستر شدنِ افکارم
آتشی هست در این نطفۀ گرم
که دگر عشق نمانده به دل این دگران
میروم تا به سلام دگری شاد شوی
گرچه این گوش سزاوارتر است به سلامت ای دوست
+میتونست شعر باشه، اما نشد.
سکوتِ لحظه ها
سردیِ نگاه
سرخیِ چشمانِ بی نوا
سپری کردن خاطرها
سلاخیِ دلی بی گناه
سلام به تنها عکس تو
هفتمین سینم سجدۀ بی محتوا
خدایا واقعاٌ سپاس از این همه لطف !!!
+
خواب دیده ام که گریه میکنی
چه خوب که خواب من چپ است.
این همه فقیر بیکس
این همه یتیم نارس*
پدرای پیر رنجور
مادرای دیده پر خون
دخترای تن فروشُ
بچه های کوچک کار
گل فروش های پیچ شمرون
فال فروش های تُو مترو
معتادای جوون و تنها
واکسی های پیر تُو پارکها
پیر زنهای نماز خونِ گرسنه
مگه ما فقیر نداریم؟
پر درده این دل من، باید از کجا شروع کرد؟
حالا باز ای هدهد نقال بگو از دیار غربت!
یه یادگاریتو هنوز، دارم برای خاطره
این یادگاریها چه بد، مغلوب و خارم میکنند
حال منو در اوج شب، ناگاه نالان میکنند
خواستم که از هجـر_ت شوم، یک راهبه در کنج د_یــر
اما چه سود اینجا و آن، وقتی به بت ها مشر_کـ-ـم
یک سو هزاران راه هست، یک سو یه بن بست و خــدا
هر راه روم بیهوده است، تابوت خود را میکشم
اینجا نشینم تا ابد، رحمانی و من را ببخش
راستی !
این حیات بی ثمر، مال خودت بردار ببر...