دیر زمانیست که همخانۀ غمها شده ام

صبر ایوب سر آمد بس که تنها شده ام

جامۀ یوسف که درید سوء چشمانم رفت

دیگر آن پیر خرابات که گفتی شده ام

***

خاک گرفته سالهاست، قاب خالی نگاهم

تا به کی دِیر نشینی ، که دگر تاب ندارم

میرود به خلوتگه راز این دل پر خاطرِام

میرم و تمام میشود این بازیِ شُوم

عشق نیست امید به دگری نیست مرا

سلام گوی به خاکستر شدنِ افکارم

آتشی هست در این نطفۀ گرم 

که دگر عشق نمانده به دل این دگران

میروم تا به سلام دگری شاد شوی

گرچه این گوش سزاوارتر است به سلامت ای دوست


+میتونست شعر باشه، اما نشد.

+ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲| 18:23|✿صــبا✿| |