خواستم که به رویا نـ-ـرم، سخت بود در دید همه

یه یادگاریتو هنوز، دارم برای خاطره

این یادگاریها چه بد، مغلوب و خارم میکنند

حال منو در اوج شب، ناگاه نالان میکنند

خواستم که از هجـر_ت شوم، یک راهبه در کنج د_یــر

اما چه سود اینجا و آن، وقتی به بت ها مشر_کـ-ـم

یک سو هزاران راه هست، یک سو یه بن بست و خــدا

هر راه روم بیهوده است، تابوت خود را میکشم

اینجا نشینم تا ابد، رحمانی و من را ببخش

راستی !

این حیات بی ثمر، مال خودت بردار ببر...


+ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱| 2:32|✿صــبا✿| |