یه یادگاریتو هنوز، دارم برای خاطره
این یادگاریها چه بد، مغلوب و خارم میکنند
حال منو در اوج شب، ناگاه نالان میکنند
خواستم که از هجـر_ت شوم، یک راهبه در کنج د_یــر
اما چه سود اینجا و آن، وقتی به بت ها مشر_کـ-ـم
یک سو هزاران راه هست، یک سو یه بن بست و خــدا
هر راه روم بیهوده است، تابوت خود را میکشم
اینجا نشینم تا ابد، رحمانی و من را ببخش
راستی !
این حیات بی ثمر، مال خودت بردار ببر...