داستان جدید 
پسری بود که هیچ دوست دختری نداشت فکر میکرد بخاطر اینکه چهره جذابی نداره یا پول و ماشین آنچنانی نداره کسی جذبش نمیشه یا هر کی مییاد خیلی زود ترکش میکنه.
این پسر خیلی با خودش در گیر بود و کم کم داشت این موضوع اذیتش میکرد.
یه روز که طبق معمول اومده بود فیسبوک و باز طبق معمول داشت به دختر ها پیام میداد که شاید یکی جواب بده ، دید دختری داره خیلی ریلکس و شیرین جواب پیام ها رو میده و رفتار خیلی صمیمی داره . این پسر خوشحال از این اتفاق تند تند پیام میداد جواب میگرفت...
دختر خیلی ساده و بی عرضه ای بود و همیشه در حال سوال پرسیدن و اظهار کمک و هم صحبتی با این پسر . جوری که پسر در اکثر مواقع احساس برتری میکرد و گاهی حتی با بی حوصلگی جواب میداد.
یه روز این پسر داشت توی فیسبوک میگشت رفت به صفحه اون دختر ساده لوح که از دیدن پست ها خشکش زد .
اونجا پر از پست های روانشناسی و کامنت هایی که اون دختر به سوال های مردم جواب داده بود.
فهمید که تمام این مدت این دختر مهربون داشته نقش یه دختر معمولی و بی عرضه رو بازی میکرده تا به این پسر کمک کنه ارزشهای خودش رو بشناسه. یکم شرمنده شد اما بروی اون دختر نیاورد که فهمیده نقشه شو و جوری رفتار کرد که اون دختر فکر کنه تونسته کمکش کنه . 
بعد ها وقتی رفتار و توقع و آستانه صبر خودش رو در زمان صحبت با دخترهای دیگه دید فهمید کارهای اون دختر واقعاً موثر بود. .
پسر فهمید ارزشهایی داره که میتونه بهشون واسه شروع و حفظ یه رابطه تکیه کنه. فهمیده بود چه چیزایی میتونه بگه و چه چیزایی رو اصلا نیازی نیست بگه . دیگه هم غصه اون دختر هایی که دنبال حالا قیافه یا پول بودن هم نمیخورد میگفت همون بهتر که رفتن .
دیگه خیلی راحت تر با دخترها حرف میزد و اعتماد بنفس خوبی داشت.
اون دختر فرشته نبود فقط یک انسان بود همین!

+ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳| 15:13|✿صــبا✿| |