هرزگیِ پوچالیِ شایعات
دم و باز دم بی ثمر در سکوت
افتادن حس غریزیم در رکوود
تکرار بیهوده ما شدن
از این بدتر و چه زود بی من شدن
احساس خودکشی در وقت سوال
عشق های پوچالی بی زوال
اعدام نگاه تو در بغض گلو
شادی بیهوده از گفتِگو
تو تاریکیِ بیکرانِ این اتاق
میزنه داد و میکوبه با یک چماق
دوخته به یاس کوچک دلِ ویرونه تو
چشم های هیز دنیای وارونه خُو
سقوط آوار تنهاییِ این شکست
میان هیاهوی رسوایی پرست
بره شدن در نگاه بیگانه ها
سر خوردن از آتش بوسه ها
بله، چشم گفتن های اجباریم
اسارت برای رهایی از تنهاییم
برای له شدن دختر لپ قرمزی
که نداشت دنیا اصلاً هیچ ترمزی
می سوزه یک دختر توی آیینه
که توی نگاهش هست یک واهمه
اینه دنیای این روزای پوچ من
که حتی نشد اندازه ی تنپوش من