از تنهایی گفتم و از درد هایم

اما او تخمه میشکست با نگاهی بی تفاوت

بعد خمیازه ای کشید

رفت روی میز دیــــــگری نشست

خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتر بود

+ چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱| 20:16|✿صــبا✿| |