میکشد نسیمی مطبوع
شاپرکی که سخت مست زندگانیست
چشم بسته و بال سپرده به نسیم
***
ناگه خون شد چشمانش از سوزش بادی مهیب
دید بیابانی که میسوزاند جگر عشاق پاک باخته
هوایی جز هوای خیانت نبود
آن باد مهیب!
***
میسوزد بالش میمیرد امیدش
و در انتظار چیزی نیست
گلستان دیگر نمیخواهد شاپرکی سوخته بال را.
***
شاپرک افتاد در گردباد غم
آمد و افتاد در پهلوی من
من و دشتی از افتاده ها
با نمایی دور دست از بوی گلاب
+ دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱| 13:42|✿صــبا✿| |